|
|
|
|
|
"سرشت معماگونه ی محصول کار ، آنگاه که شکل کالا به خود گرفته است از کجا سرچشمه می گیرد ؟ آشکارا از خود همین شکل . به این نحو که همزمان سه شکل تازه بوجود می آید. اول : یکسانی یا همانندی کارهای انسانی ، به شکل شی وار محصولات کار در می آید ....2 . مقدار زمانی که نیروی کار انسانی مصرف شده ، شکل مقدار ارزش محصول کار را پیدا می کند . و سرانجام 3 که مناسبات بین تولید کنندگان یکدیگر ، مناسباتی که بستر اهداف و علائق اجتماعی کار آنهاست ، به شکل رابطه ی اجتماهی محصولات کار در می آید. ( سرمایه صفحه 101) بنابراین رمز و راز شکل کالا در این امر نهفته است که ....رابطه ی اجتماعی تولیدکنندگان را با کل کار ، به صورت رابطه ی اجتماعی بین اشیا که خارج از انسان وجود دارد ، در نظر او جلوه می دهد. " ( سرمایه صفحه 101) در همین جا نقطه ی اتصال اقتصاد سیاسی با اقتصاد دال را خود مارکس مشخص می کند : "برای یافتن تمثیلی از این دست ، باید گریزی به وادی مه آلود مذهب بزنیم ، آنجا آفریده های سر انسان ، همچون پیکره های قائم به ذات نمودار می شوند که گویی حیاتی از آن خویش دارند و با یکدیگر و با انسانها در رابطه اند. چنین اند محصولات دست انسان ها در جهان کالا . من این را بتواره گی می نامم." ( سرمایه صفحه 102) در اینجا مفهوم بتوارگی کالایی دقیقا مترادف با مفهوم ایدئولوژی در حیطه ی زبان است. تعاریف لوکاچی و کلاسیک از ایدئولوژی نیز دقیقا شی شدگی را دلیل اصلی ایدئولوژی می دانند. همانطور که مبادله ی کالایی جایگزین رابطه ی بین انسان ها می شود. سنت ها و پیش انگاره ها نیز (که توسط ساختار تولید می شوند ) جایگزین رابطه ی عقلانی انسانها در فضای بین الاذهانی می شود. بنابراین این تجربه ی زیستی و خردمندانه ی انسانها نیست که در مکالمه رد و بدل میشود ، همچنان که این سرشت وماهیت کار انسانی نیست که در فرآیند مبادله ، به رسمیت شناخته می شود. بنابراین کار انسان تنها از طریق کالاها و کالایی شدن اجتماعی می شود و همچنین تجربه ی زیستی انسان با طبیعت و جامعه نیز تنها از طریق پیش انگاره ها و سنت های "ساختارا تعریف شده" ، به صورت اجتماعی به بیان درمی آید. در حیطه ی زبان شناسی معمولا از طریق اصطلاح گفتمان ، مفهوم ایدئولوژی را داخل می کنند. گفتمان سرشت ایدئولوژیکی کاربرد زبانی است. در نظر داشته باشید که نتیجه ی مهم بحث مارکس در "سرشت بتواره ی کالا" ، یک مسئله ی مهم ساختاری است : یعنی ساختار برای حفظ خود نیازی به حفظ کیفیت و هویت افراد( واحدهای ساختاری) ندارد. این چیزی است که مارکس بدان به صورت مبهم و فقط در حیطه ی اقتصاد سیاسی پی می برد . اما مسئله ی اصلی را ساختارگرایی توضیح می دهد : مثلا شما می توانید در بازی شطرنج به جای یک مهره ی سرباز گمشده ، یک تکه سنگ قرار دهید. این کار خللی در بازی ایجاد نمی کند . چون همان تکه سنگ می تواند همان کاری را انجام دهد که مهره سرباز . کیفیات مهره سرباز ، شباهتش به سرباز و مانند آن دخالتی در روابط ساختاری بازی ندارد. همین طور سرشت و ماهیت کار انسانها وارد روابط ساختار مبادلات انسانی نمی شود. و درحیطه زبان می توانیم بگوییم که عقلانیت فردی انسانها و بازنمایی تجربه زیستی آنان براحتی وارد ساختار بسته و صلب ایدئولوژی نمی شود . چون ایدئولوژی به صورت یک گفتمان تجلی پیدا می کند که منطق خود را از روابط ساختاری ، جایگاه های قدرت ، نقش ها و بازی های زبانی می گیرد و نه عقلانیت کسانی که در این گفتمان ها شرکت می کنند. مثلا یک بازاریاب اصولا همان چیزهایی را می گوید که باید بگوید. وقتی شما برای خرید به مغازه می روید ، وظیفه ی گفتمانی شما مشخص است و عقاید درونی شما یا احساسات شما نسبت به شخصیت مغازه دار و مغازه اش، چندان تاثیری در این گفتمان ندارد. شما صرفا باید با یک سری مکالمات مشخص از کیفیت ، قیمت و دیگر خصوصیات جانبی کالا آگاه شده و بعد در مورد خرید آن تصمیم گیری کنید. در اینجا بد نیست به راهکارهای اگزیستانسیالیستی در مورد این مشکل نگاهی بیاندازیم. اگزیستانسیالیسم خواهان پیروزی هویت و قدرت انتخاب فردی بر انتخاب ها ونقش های از پیش تعیین شده ی ساختارها و سیستم هاست. این راهکار درست برخلاف راهکار مارکسیستی است که خواهان تغییر در روابط ساختاری است و نه صرفا یک نوع نفی ِ فردگرایانه . اما اگزیستانسیالیسم با مارکسیسم در این مورد همراهی می کند که براستی شرارت ، شرارت سیستم هاست. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:56 توسط امین قضایی
|
|
||
|
|
|
|
|
"هنگامی که می گوییم کالاها به عنوان ارزش صرفا لخته های بی پیرایه ی کار انسانی هستند ، تحلیل مان آنها را به ارزشی مجرد تقلیل می دهد ، اما در مورد رابطه ی ارزشی یک کالا با کالای دیگر موضوع غیر از این است. سرشت ارزشی یک کالا در اینجا از رابطه اش با کالای دیگر ناشی می شود...." ( سرمایه صفحه 80) "تغییرات واقعی در مقدار ارزش نه آشکار و نه به طور جامع ، در تجلی نسبی آۀن ها یا به بیان دیگر در مقدار نسبی ارزش ها آن ها منعکس نمی شود. ارزش نسبی کالا ممکن است با وجود ثابت ماندن ارزش آن تغییر کند."( سرمایه صفحه ۸۴) اگر 20 یارد پارچه ی کتانی ، یک پالتو بیارزد ، از لحاظ ارزش مبادله ای به این معناست که به یک میزان کار مجرد انسانی صرف هر دو کالا شده است. مارکس در نقل قول های فوق بیان می کند که تغییرات در ارزش نسبی ، بیانگر تغییرات واقعی در ارزش مبادله ای نیست. مثلا ممکن است ارزش مبادله ای تغییر نکند و بهره وری در بافندگی ثابت باشد اما با کاهش ساعات کاری لازم در خیاطی برای مثال پیشرفت ماشین آلات ، ارزش پالتو پایین بیاید و ارزش نسبی 20 یارد پارچه کتانی دو پالتو شود. اما ارزش مبادله ای اش همچنان ثابت است.( فرض کنید برای هر دو کالا 6 ساعت کار مجرد انسانی لازم است ، ارزش مبادله ای پارچه ی کتانی ثابت است حال اگر با تغییر بهره وری در خیاطی ، پالتو را در 3 ساعت تهیه کنیم ، 20 یارد پارچه کتانی با دو پالتو مبادله می شود. یعنی ارزش نسبی اش که همان دو پالتو است تغییر کرده اما ارزش مبادله ای ثابت است و همان 6 ساعت کار صرف آن می شود. همچنین ممکن است هم زمان کاری هم بافندگی و هم خیاطی به یک میزان کاهش یابد مثلا سه ساعت شود. در این صورت ارزش مبادله ای تغییر کرده اما بازهم 20 یارد پارچه کتانی با یک پالتو مبادله می شود و ارزش نسبی ثابت می ماند.) در مورد زبان نیز به همین نحو می توان نشان داد که ارزش یک نشانه دقیقا معادل با معنای لغتنامه ای نشانه نیست. مثلا ، اگر بگوییم "پسربچه ی شیطان از دیوار بالا رفت" یا بگوییم "شیطان حوا را فریفت"، هر دو واژه ی معناهای متفاوتی دارند که معنای خاص و ارزش ان با کاربرد واژه مشخص می شود.همانطور که ارزش مبادله ی کالا با میزان کمی کارمجرد مشخص می شود. اما معنای لغتنامه ای به صورت دیگری تغییر می کند : شیطان هم معنا با ابلیس و شرور می شود. و در کنارمعنای واژه ی ابلیس می توان واژه جانور را هم دید. بنابراین تغییرمعنای لغتنامه ای شیطان ممکن است با تغییر معنای ابلیس تغییر کند واین الزاما بیانگر کاربرد واژه در یک گفتار نیست. معنای لغتنامه ای( معادل ارزش نسبی) یک واژه ، از نسبت آن واژه با واژه های دیگر بدست می آید در حالیکه ارزش یک واژه ( معادل ارزش مبادله) از نقشی که در یک ساختار مشخص در کنار دیگر کلمات ایفا می کند.اگرچه همسویی خاصی میان آنها وجود دارد و لغتنامه ها براساس ساختارهای تفارقی زبان نوشته و تعریف می شوند اما تغییرات معنای کاملا منطبق برهم نیست. تا اینجا دیدیم که ارزش مصرف و دلالت هر دو به نیاز و مدلول برای کالا و دال اشاره می کنند اما این دلالت نقشی در ارزش و مبادله ای دال و کالا ایفا نمی کند. همچنین معنای واژه می تواند به صورت اشاره به کلمه و دالی دیگر ، صورت بگیرد همانطور که می توان ارزش نسبی یک 20 یارد پارچه را یک پالتو دانست ، معنای واژه شیطان را هم می توان شرور دانست. در آینده خواهیم دید که برخی از کالاها می توانند انگیزه تولید برای ارزش مصرف را فراموش کنند و تنها نقش میانجی را برای مبادله ایفا کنند. و اینجا به قول مارکس معمای پول آشکار می شود. همچنین در حیطه ی زبان و خصوصا آنجا که متن ادبیت پیدا می کند ، برخی از واژگان می توانند نقش دلالتی خود را فراموش کنند و در کنار یا به جای کلمات دیگر به کار روند و از اینرو استعاره و مجاز در زبان پیدا می شود. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 22:53 توسط امین قضایی
|
|
||
|
|
|
|
|
"حتی ذره ای ماده نیز به شیئیت ارزش کالاها وارد نمی شودو از این لحاظ ارزش مبادله ای کالا نقطه ی مقابل شیئیت محسوس و زمخت کالاهای مادی است ..."( سرمایه صفحه 77) این گفته ی مارکس معادل است با بخشی از فلسفه ی کانت که ذره ای از منطق و ماهیت درونی اشیا و اعیان وارد ساختار فهم بشری نمی شود. ارزش مبادله ای کالا مانند تعریفی است که از یک لغت در لغتنامه می شود. مثلا مارکس مثال می آورد که ارزش نسبی 20 یارد پارچه کتانی یک پالتو است. در اینجا ارزش یک کال با مقدار مشخصی از آن با مقدار کمی مشخصی از کالای دیگر سنجیده می شود. به همین نحو، معنای یک واژه در لغتنامه همیشه نسبی است . مثلا واژه ی خصم را با واژه ی دشمن تعریف می کنیم . در اینجا هیچ شیئیتی از مدلول وارد تعریف لغتنامه ای نمی شود. ارزش نسبی کالا هم مانند تعریف لغتنامه ای واژه است. حال کلمه ی دشمن هم به همین نحو می تواند با کلمه ی دیگر مانند بدخواه و... تعریف شود. به همین ترتیب می توانیم رابطه را واژگونه کنیم و بگوییم یک پالتو 20 یارد پارچه کتانی می ارزد یا بگوییم معنای دشمن می شود خصم. نکته ی اصلی در اینجا آن است که در ساختار ارزشی از کالا ها و واژگان کیفیات مدلول وارد ساختار نمی شود : "حتی ذره ای از ماده ی مدلول به معنای نسبی و لغتنامه ای واژه وارد نمی شود و از این لحاظ معنای واژه نقطه ی مقابل شیئیت محسوس و زمخت ما به ازای خارجی آن است.. یعنی می تواند بسیار سیال و متغیر و نسبی باشد." یک جمع بندی مختصر : ارزش مصرفی کالا در حکم ِ دلالت یک واژه است. اگر یک کالا را از لحاظ ارزشی مصرف در نظر بگیریم مانند این است که یک واژه را از لحاظ دلالتی که می کند ، در نظر آوریم. اما هم واژه و هم کالا علاوه بر ارجاع و برآوردگی نیاز ، در ساختار اقتصاد و زبان ، در مبادله و مکالمه ، به ترتیب دارای ارزش و ارزش مبادله ای هستند. این ارزش نسبی است و با واژه ی دیگر ویا کمیتی از کالای دیگر سنجیده می شود. اینکه چرا یک کالا تولید می شود و چه نیازی را معمولا برآورده می کند به عمل تاریخ و نظام تقسیم کار اجتماعی مرتبط است اما اینکه چرا یک کالا دارای ارزش مشخصی در مبادله است ، دلیل دیگری سوای ارزش مصرفی و نیاز دارد. ارزش یک کالا در فرآیند مبادله را میزان ساعات کاری تعیین می کند که صرف تولید آن شده است. همینطور اینکه چرا یک واژه چنین مدلولی دارد را تحلیل در زمانی وتاریخی یا علم ریشه شناسی لغت بررسی می کند. اما اینکه چرا که یک واژه در ساختار زبان نقش خاصی را بازی می کند باید با تحلیل همزمانی و درک ساختار صوری زبان مشخص شود. در اینجا نامیدن در گفتار صرف نظر از قدرت ارجاعی واژه ، سبب حضور دال در نظام صوری زبان می شود. زبان - اقتصاد دال – کالا مدلول – نیاز دلالت – ارزش مصرفی ارزش – ارزش مبادله ای مکالمه – مبادله ارجاع ( ارجاع کردن)– کار مفید گفتار( به کار بردن صرف نام در گفتار)- کار میانگین ساده اصل تک دلالتی – تقسیم کار اجتماعی گفتار- عرصه ی تولید معنای لغتنامه ای- ارزش نسبی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 14:13 توسط امین قضایی
|
|
||
|
|
|
|
|
"کالا ابتدا در حکم شی با ظاهری دوگانه به نظر می رسیدکه ارزش مصرفی و ارزش مبادله ای دارد . سپس دیدیم که کار نیز سرشتی دوگانه دارد : تا جایی که کار در ارزش تجلی می کند ، دیگر همان خصوصیاتی را ندارد که به عنوان تولید کننده ی ارزش های مصرفی داشت... ما از اصلاح اختصاری کارمفید برای توضیح کاری استفاده می کنیم که سودمندی آن در ارزش مصرفی محصول بازنموده می شود... اگر این چیزها ، ارزش های مصرفی کیفیتا متفاوتی و درنتیجه ی محصول کارهای مفید کیفیتا متفاوتی نبودند مطلقا نمی توانستند به عنوان کالا در برابر هم قرار گیرند. پالتو را نمی توان با پالتوی دیگری معاوضه کرد....در تمامیت ارزش های مصرفی یا کالاهای مادی گوناگون ، تمامیت شکل های گوناگون ِ کار مفید پدیدار می شود که از لحاظ مرتبه ، جنس ، نوع و گونه با هم متفاوت اند : به طور خلاصه یک تقسیم کار اجتماعی وجود دارد."(سرمایه – صفحه 72) همانطور که کالا ، دو شکل ارزش مصرف و ارزش مبادله دارد ، کار را نیز به همان صورت ، می توان به صورت "کار مفید" و "کار میانگین ساده" بررسی کرد. کیفیت های گوناگون کالاها با کارهای گوناگون باعث ایجاد انگیزه ی مبادله می شوند و گرنه مبادله ی دو کالا با کیفیت یکسان هیچ معنایی ندارد. به سبب وجود کارهای مفید گوناگون است که تقسیم کار اجتماعی صورت می گیرد. بنابراین ارزش مصرف خود را در انگیزه ی مبادله و مصرف کالاها نشان می دهد اما آنچه باعث برابری در مبادله می شود ارزش مبادله و کارمیانگین ساده است : "اگر سرشت مفید کار را نادیده بگیریم ، آن چه باقی می ماند صرف کردن نیروی کار انسانی است. ... ارزش کالا بازنمود کار خالص و ساده ی انسان یعنی صرف شدن کار انسان به طور کلی است. کار انسان (از این لحاظ) عبارت است از صرف کردن نیروی کار ساده یعنی نیروی کاری که به طور میانگین به سازواره ی جسمانی هر انسان متعارف تعلق دارد بدون آن که پرورش خاصی یافته باشد..."( سرمایه صفحه 73-74) کار میانگین ساده برخلاف کارمفید یک میزان کمی برحسب زمان از صرف نیروی کار است صرف نظر از کیفیت کاری که انجام می شود. برای اینکه جامعه سرمایه داری بتوان نیروی کار را خریداری کند باید کار را به کارساده تقلیل دهد. کار تخصصی نیز تنها با احتساب ضریبی به صورت کارساده محاسبه می شود.بنابراین labour و work از هم جدا می شوند. در یکسوی زحمتی وجود دارد که از کیفیت کاری آن منتزع می شود و کارگر می تواند نیروی کار خود را به فروش برساند . و در سوی دیگر کار مفید قرار دارد که باعث تقسیم کاراجتماعی شده است اما در فرآیند مبادله و بازار کار نقشی ندارد. "واژه در ابتدا در حکم آوایی با نقشی دوگانه به نظر می رسید که دلالت و ارزش نشانه ای دارد. نامگذاری نیز سرشتی دو گانه دارد. "نامگذاری به مثابه ی ارجاع " نقش آن در ارجاعی است که به مدلولی مشخص می شود... اگر واژگان ، مدلول های متفاوتی در نتیجه ی فرآیند نامگذاری نداشتند و در نتیجه نامگذاری توان ارجاعی نداشت ، وجود این کلمات در زبان دلیلی نداشت... به طور خلاصه یک نظام تک دلالتی وجود دارد و البته تناظری نسبی میان ساختار چیزها و واژگان " در حیطه ی زبان ، تقسیم کار اجتماعی معادل است با اصل تک دلالتی . هر کلمه وقتی در تقابل با کلمات دیگر قرار می گیرد که به مدلول متفاوتی از آنها رجوع کند. به همین خاطر قرار گرفتن واژه در ساختار زبان معنا می دهد و نظامی( تقریبا) تک دلالتی برقرار می شود . هرچند که می توان واژه ای بدون مدلول و قدرت ارجاعی ( معادل کارمفید) را در زبان وارد کرد اما همچنان که انگیز ه مبادله را ارزش مصرف متفاوت تعیین می کند ، انگیزه برای استفاده از یک واژه را هم مدلول های متفاوت تعیین می کند. اگر در چنددلالتی بودن واژگان بیش از حد تاکید شود زبان کارکرد خود را از دست میدهد. "اگر توانایی ارجاع در نامگذاری را نادیده بگیریم ، آنچه باقی می ماند استفاده از واژه در گفتار است... ارزش نشانه ای یک دال نشان دهنده ی نامگذاری ساده ای است که در مجموعه ای از تقابل ها انجام می شود بدون آنکه حتما مدلول خاصی را داشته باشد." نامگذاری صرف نظر از قدرت ارجاعی اش صرفا یک ایفای نقش در گفتار است. درست است که اصولا نام ها باید به چیز مشخصی ارجاع کنند و قدرت ارجاعی داشته باشند و این انگیزه ی ورود یک واژه در نظام صوری زبان است اما قدرت ارجاعی هیچ الزامی برای قرار گرفتن یک واحد در درون یک ساختار نیست. مثلا واژه های سیمرغ و چهلمرغ هر دو هیچ ما به ازای خارجی ندارند اما اولی در نظام زبان جای دارد. و دومی واژه ای مهمل به نظر می رسد در حالیکه از ابتدا هر دو توانایی ارجاعی یکسانی دارند.در نظر گرفتن نامگذاری به صورت صرف یک واژه در یک گفتار ، معادل است با کار میانگین ساده در اقتصاد سیاسی. هر دو هیچ نیازی به ارجاع و مفید بودن کار ندارند. مثلا شما بسیار راحت می توانید کارگری را استخدام کنید تا زمین را کنده و دوباره پر کند. او احتمالا دستمزد خود را به صورت ساعتی دریافت می کند و نیروی کار خود را به فروش می رساند. این کارگر اگرچه ممکن است تعجب کند اما از انجام کار خود شانه خالی نخواهد کرد !
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:13 توسط امین قضایی
|
|
||
|
|
|
|
|
مارکس اولین نفر نبود که از فلسفه به سوی اقتصاد گذر کرد. این امانوئل کانت بود که دریافت فهم بشری در مواجهه با واقعیت چیزها، گرفتار اقتصادی از تفاوت هاست که دسترسی به ماهیت اعیان را ناممکن می سازد. کانت با رویکردی نقادانه به سراغ فهم بشر می رود . قبل از اینکه به حقیقت چیزها بپردازیم باید ببینیم که آیا مکانیزم فهم بشری علی الاصول توانایی دست یابی به واقعیت درونی چیزها را دارد یا خیر؟ نزد فلسفه ی روشنگری و دکارتی ، فهم بشر توانایی دستیابی به حقیقت را داراست اگر هم خطایی وجود دارد ایراد در روش شناسی و درک نادرست از چیزهاست. اما کانت و هیوم برعکس نتیجه می گیرند که فاهمه بشر خود سازنده ی منطق درونی و قوانین بین تصورات و مفاهیم است . مثلا وقتی من سه ابژه ی الف ، ب و ج را ادراک می کنم از آنها تصوراتی دارم. ساختار و روابط علی و معلولی که بین این سه تصور از سه ابژه ، کاملا ساخته فهم من است و به هیچ نحو نمی توان ثابت کرد که در جهان بیرونی بین این سه ابژه واقعا چنین روابطی برقرار است . مثلا ما هرکجا دود را دیدیم آتشی یافتیم . اما این بدان معنا نیست که آتش علت دود است . بلکه این رابطه ی علی صرفا نتیجه ی استنتاج استقرایی میان دود و آتش است و به هیچ نحو نمی توان ثابت کرد که در جهان بیرونی چنین قانون علی برقرار است. نتیجه ی اصلی بحث این است که فهم بشری در درک چیزها و جهان اطراف گرفتار یک اقتصاد تفاوت است. در واقع اگرچه ذهن بشر تنها از طریق تجربه ی چیزهای بیرونی فهم حاصل می کند اما ساختار بین چیزها را ذهن بشر از خویشتن می سازد. همچنان که دیدیم مارکس نیز به همین نحو نشان می دهد که ارزش مصرف چیزها که در واقع نماینده ی نیازهای بشری و جنبه های روانی ذهن انسان است ، در ارزشگذاری چیزها داخل نمی شود. ویژگی های انسانی کار زدوده شده و از آن یک مقدار کمی برحسب زمان باقی می ماند. بدین ترتیب از یکسوی ارزش مصرف قربانی اقتصاد و عقب ماندگی شیوه ی تولید می شود و از سوی دیگر کار work ، که نماینده جنبه های انسانی کار است از بین رفته از labour باقی می ماند که صرفا نماینده مقدار کمی کار برای خریداری در بازار آزاد است.برای جنبه های روانی و انسانی کار که متصل به نیاز ، مصرف و امیال انسانی است همان اتفاقی می افتد که برای ماهیت چیزها یعنی هر دو دچار کژدیسگی می شوند. در مورد زبان نیز می توان به همین نحو استدلال کرد که معنای واژگان از روابط افتراقی نشانه ها در زبان بدست می آید و نه از درک ماهیت مدلول ها. به همین خاطر انسان بدوی بدون آنکه کوچکترین درکی از ماهیت چیزها داشته باشد ، زبان را برای ارجاع به جهان اطراف ابداع می کند. به طور کلی ایجاد یک ساختار ذهنی از تصورات حاصل از ابژه ها ، نیازی به درک ماهیت ابژه ها ندارد. به همین نحو برای مبادله و ایجاد ساختاری از زبان کالاها ، نیازی به بازنمایی خصوصیات انسانی کار و ارزش مصرفی کالاها نیست. کار به کار مجرد انسانی تقلیل می یابد و ارزش مبادله ای جایگزین ارزش مصرفی می شود. گذار مارکس از فلسفه به سوی اقتصاد بنایی بود برای گذر از فلسفه روشنگری. فلسفه ی روشنگری از آنجا که هدف دانش را کشف حقیقت و هدف جامعه را سعادت و بیشینه کردن منفعت می داند به مدرنیته تعلق دارد اما در دو حیطه ی زبان و اقتصاد سیاسی به ترتیب دچار توهم لایبنیتسی و توهم لیبرالیستی است. لایبنیتز گمان می کرد که با ایجاد زبانی تک دلالتی به طوریکه هر دال به طور مشخص به یک و تنها یک مدلول اشاره کند ، می توان زبان را با دقت ریاضیات بازسازی کرده و بنایی دقیق برای توصیف جهان بوجود آورد. همین طور جان لاک نیز این توهم را دارد که در صورتی که هر کسی تولید کننده ی کالایی خاص باشد و منافع و اموال خود را از روی اختیار و آزادانه مبادله کند منفعت تمامی انسانها بیشینه خواهد شد. مارکس ، نیچه و فروید هرکدام در سه چهره ی متفاوت تولید ( ثروت ، دانش و لذت ) ، این توهم و خوشبینی بورژوایی روشنگری را از بین بردند. به همین خاطر گذار مارکس از فلسفه به سوی اقتصاد سیاسی ، مشابه تغییر مسئله به شیوه ی کانتی است. دلیل تشابه اقتصادی سیاسی با اقتصاد دال در همین جاست : هر دو ساختاری حاصل از شیوه ی تولید هستند که در آن مدلول استعلایی و ارزش مصرف دچار کژدیسگی می شوند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:22 توسط امین قضایی
|
|
||